هشدار: این یک نوشتهی پراکندهی غرانگیزناکِ پر از "من" است.
...
از ساده کردن خوشم نمیآید. از فرموله کردن آدمها، چیزها. از اینکه با هر کس و هر چیز که روبهرو شویم، تندی سیستم صفر و یکمان پالس بیندازد که آهان! یک کِیس تازه! بعد هم اگر طرف پستی بلندی داشت، بد قلق بود و سیستممان نتوانست شناساییش کند، بگذاریمش کنار که نه، نچ، این یارو یک چیزیش میشود.
...
از بیواسطه نزدیک شدن، از به یکباره تقلیل دادن چیزها به دمدستترین تعریفی که میشناسیم، خوشم نمیآید.
چیزهای زیادی هستند که برایم مقدسند. و این تقدس یعنی که دوست ندارم "به راحتی" از آنها حرف بزنم. دوست ندارم هر واژهای را بهشان نسبت بدهم. ترجیح میدهم از واژگان خودم استفاده کنم.
دوست دارم رابطههایی را که واژههای خاص خود را دارند.
...
آدمها برایم حریم دارند. در پرسشهایم، تلاش میکنم پا را از حد فراتر نگذارم. و این "حد"، همان تقدسی است که میگویم.
...
جدی میگیرم. خیلی چیزها را. زیاد هم. به گمانم این جدی گرفتن یعنی که احترام؛ اما گاهی، خیلی وقتها، به بیگانهگی تعبیر میشود، به غرور، به نخواستن.
...
هر رابطهای تعریفی دارد. مرزی دارد. و من دست و دلم میلرزد. دوست دارم به تمامی خودم باشم، و راستش از اینکه همان سیستم صفر و یکی راه بیفتد میترسم.
از حذف شدن و کنار گذاشته شدن نه، که از آزار دادن میترسم. خیلی هم.