تبليغاتX
لحظه -

همه خوابند. خواب یک بعدازظهر بی‌خیال و ملس تابستان. دختره شانزده، هفده‌ساله‌ است. نشسته وسط پذیرایی، روی زمین، درست همان‌جا که آفتاب از لای پرده‌ گل‌های فرش را روشن کرده (دختره از همان اول عاشق بازی آفتاب و سایه‌ی بعدازظهرها بود)، یک کتاب با جلد سیاه را گذاشته روبه‌رویش، یک پیش‌دستی پر از پولکی‌های شیشه‌ای نارنجی‌رنگ را هم گذاشته کنار دستش، و هی خرت و خرت زیر دندان‌ها خردشان می‌کند. و "عشق سال‌های وبا" می‌خواند. و این نخستین دیدار او از سرزمین‌ شگفت‌آور گابریل گارسیا مارکز است.

مزه نارنجی رنگ این دیدار شیرین، تا امروز زیر دندان‌های دختره مانده‌ست.

 

*نشد این مرغک پربسته رها...

 

+  جمعه 1386/04/08 5:4 PM  آذین  |