تبليغاتX
لحظه -

نشسته‌ام توی ماشین داغ آفتاب‌زده که سرمای کولر هم، از هرم داغی‌ش کم نمی‌کند. و نگاهم می‌رود به بی‌قیدی دو تا مرد راننده، که روی چمن‌ کنار بزرگراه، زیرانداز پهن کرده‌اند و دراز کشیده‌اند و حرف می‌زنند و فلاسک چای قهوه‌ای لکه لکه‌شان را گذاشته‌اند کنارشان. بی‌خیال نگاه دیگران. بی‌خیال این همه آدم که می‌روند و می‌آیند. بی‌خیال دنیای دیوانه‌ی دیوانه‌ی دیوانه.

+  دوشنبه 1386/04/18 8:15 PM  آذین  |