تبليغاتX
لحظه -

 خیلی خسته‌ام. همه تنم استرس دارد انگار. آرام نیستم. از صبح درگیر کار بودم تا دقیقه نود. از آن روزهای سخت... بعدش هم بدو بدو خانه و بعد هم این کنسرت. از خیلی پیش خبرش را توی فارس خوانده‌بودم و چون می‌دانستم آقای برادر به نی‌نوا ارادت خاصی دارد، به او هم گفتم. او هم به خانواده گفت و خلاصه پنج نفری رفتیم. قبلش کلا توی مود خنده بودیم. از آن وقتها که در و دیوار را مسخره می‌کنی و بی‌خودی اما بی‌امان می‌خندی.

 برنامه اول شوشتری بود، با تم تیز و تند و شاد. و بعدش آداجو ایرانی بی‌‌نظیری که بی‌اختیار اشکم را در‌آورد. نه از غم عجیبی که داشت، که از زیبایی‌. از آن حس دوری از موسیقی، که دوباره به یادم آورد. از اینکه یادم آورد وقتی از این سالن بیرون بروم، دوباره می‌روم توی جلد همان آذین متوسط و گنگ که همه فکر و ذکرش باید سایتها و وبلاگها باشد، برای کار مزخرفش. از این که یادم آورد حتما و حتما و حتما، دنیایم دنیای موسیقی بوده، که رهایش کردم، که ازش ترسیدم و می‌ترسم و سراغش نمی‌روم... زهرا وقتی فهمید اشکم سرازیر شده، با چه تعجبی بهم دستمال داد...

 بعدش آنتراکت بود و باز خندیدیم کلی! به چرخ ارابه بزرگی که وسط محوطه بود و فکر اینکه این چرخ شلنگ دستشویی محمدرضا و فرح بوده و خلاصه آسمان و ریسمان و چرت و پرت و خنده و خنده...

 بعدش انقدر حرف دستشویی و شلنگ و... شد، با زهرا رفتیم گلاب به رویتان دستشویی که باعث شد به قسمت دوم برنامه دیر برسیم. وقتی آن همه آدم متشخص فرهیخته سرپا ایستاده بودند و کف می‌زدند، از هولمان نکردیم از پشت صندلی‌ها برویم بتمرگیم، عهد از روبه‌روی همه رد شدیم و موقع نشستن از حرف یکی از بچه‌ها خنده مان گرفت، بد خنده‌ای. فکرش را بکن! همه سالن مودبانه منتظر جابه ‌جایی ما بودند و مای آخر بی‌فرهنگ، تازه پقی زدیم زیر خنده! خانمی از ردیف جلو برگشت و بد نگاهمان کرد و خیلی سریع خفه‌خان گرفتیم. (راستش را بگویم، با وجود همه خجالتی که از این سوتی عظمی کشیدم، ته دلم از این عصیان ناخواسته غنج می‌زد، از این ساز ناکوک بودن میان آن همه آدم اتوکشیده متشخص! گرچه برادرجان بیچاره دلخور شد کمی...)

 وقتی بالاخره دستم را از جلوی دهنم برداشتم، خنده مزاحم حالا بیشتر عصبی رفته بود و به جایش، سحر نینوا آمده بود. پاشا هنجی نی می‌زد و ویولونیست‌ها دورش... نگاهم به نی بود و آن شکل چند پاره‌اش و یاد شکایت و حکایت نی افتادم... و باز هم اشکها، این بار دیوانه‌وار تر...

 خلاصه‌اش، اگر یکی از اول تا آخر برنامه زیر نظرم می‌گرفت، دو تا احتمال عقلانی می‌داد:

 

1-       از آن آدمهای عامه و روستایی‌وار هستم که تا موسیقی کمی آرام شود، فین فینم راه می‌افتد و تا فضا عوض می‌شود، قهقهه‌های سبکسرانه را می‌اندازم روی سرم!

2-       مشکل روانی دارم! فکر کن برنامه چهار قسمت باشد و تو، یکی درمیان در طول یکی نتوانی جلوی خنده‌ی لامصبت را بگیری و در طول (شاید هم عرض!) دیگری مثل دیوانه‌ها اشک بریزی!

 

 

 همه تنم هنوز می‌لرزد، از این همه حس متناقض، که انگار ته دریا باشی ( آن ته ته‌ها بودم، هستم هنوز...) اما به هر موج کوچکی بیایی روی سطح آب. و باز دوباره پایین پایین...

+  دوشنبه 1385/08/15 0:35 AM  آذین  |