تصویر رفتن را دوست ندارم هیچ. چی هست که از رفتن بدتر باشد؟
...
و چی هست که زیباتر؟ اعتراف کن دیگر... اعتراف کن! که آمدن، که ماندن، قشنگیشان را از همین رفتن دارند.
...
خب! اعتراف میکنم. رفتن را اما دوست ندارم. نبودن را هم. هر چه هم که زیبا. هر چه هم که این تراژدی لعنتی زیبا باشد. موسیقی غمگین زیبا باشد. نداشتن زیبا باشد. خواستن زیبا باشد.
...
نچ... دوست ندارم. میپذیرمش این دفعه، استثنائاً، چون میدانم آمدنی دارد در دلش.
...
دیدنش سخت بود. آن بیدستوپایی لعنتی. ندانستن که چه کنی الان؟ که انگار آستینهایت زیادی کوتاهند و پاهایت زیادی بلند.
...
دیدنت سخت است. و نگاه آرامت. و برگشتن، به زور از شیشهی تاکسی نگاه کردن، که شانههایت اینبار. که بندهای کیف سیاهه.
...
میدانی... همیشه آنکه سوار ماشین دور میشود، همانی نیست که میرود.