چه نور محشری. و این موسیقیهه که از لیلای عاقلانه دزدیدمش. و باد. و احتمال ریزش باران. شبیه عصرهای اردیبهشتی. و امروز که اول مرداد است. و هی آدمها زیاده مهربانی کنند با تو و تو ته دلت، ریز بخندی.
آره... بخندی. خدا میتواند زود رامت کند. با یک آسمان، کمی ابر، کمی باد.
یا وقتی نشستهای توی ماشین، منتظر بابا که ده تا نان لواش پرپری بخرد، نگاهت برود به چنارهای بلند سبز، به آن بچههه که سوار دوچرخهی لکنتهش تابستانگردی میکند، به پنجرههای کسل خانهها، به آن دو تا پسربچه که جلوی بقالی با هم حرف میزنند. و آن غژغژ یکریز نمیدانم از کجا باشد، صدای گنجشکهای پنج عصر باشد٬ بوی نان هم باشد...
* پست قبلی رو بر من ببخشایید. خوبم. یک عالمه ممنون.
** عکس از اینجا.