خانومه، هم سن و سال مامان است. کوچکتر شاید، دو سه سال. از نمیدانم کی با هم قهرند. حتی نمیدانم درست برای چی.
وقتی اندوه، ناگزیر همه را جمع میکند زیر یک سقف، میبینمش، و به عادت همیشهگی این جور موقعیتها، خودم را به کلی میزنم به ندیدن.
اما میبینم که نگاهم میکند. از دور می پایدم. با قیافهی کج و کولهی بیرنگ، هیچ تلاشی برای بهتر جلوه کردن نمیکنم. میدانم نگاهش برای چیست.
...
رفتنی، میآید، بغلم میکند، بهم میگوید که او را یاد دختر از دست رفتهاش میاندازم. و شانههایش میلرزند.
و من دختر شش سالهای یادم میآید که پشت نیمکتهای کهنهی آن آمادگی کوفتی، کنارم مینشست. و تصاویر مبهمی از روزی که بچههه مرده بود و مادره گریه میکرد. و من که هاج و واج به تصاویر ویرانیهای توی تلویزیون نگاه میکردم و به مادری که با گریه...
بهش میگویم البته که من هم دخترش را یادم هست. که حالا جاش خیلی بهتر از ماست و از این چرت و پرتها.
...
از خودم بدم میآید.