تبليغاتX
لحظه -

و من هر بار با این دشت‌های کوهین مست می‌شوم. و گرچه به همه‌ی عالم نشان‌شان می‌‌دهم و بی‌کلمه، تحسین‌شان می‌کنم، باز نمی‌دانم چرا سیراب نمی‌شوم. شاید، باید به تو بگویم، به تو نشان بدهم، با تو ببینم‌شان، تا آرام بگیرم.

...

حالم مثل آن بچه‌هه‌ست که گفتم. همان که یک صبح تا بعدازظهر فحش و نفرین دنیا را هم نوش‌جان کند، به هیچ‌ش نمی‌گیرد. چون قرار است عموهه/ خاله‌‌هه/ هر کی! عصری بیاید ببردش بیرون. و آن بیرون، خودش هم می‌داند، شاید هیچ هم به‌ش خوش نگذرد، اما همین قدر هست که روزش را روشن کند. همه‌ی روزش را.

...

ترس‌ها و نگرانی‌ها هستند. اندوه مامان و آدم‌های دور و بر هم. بی‌حوصله‌گی این روزها، کارهایی که دوست ندارم و هی عقب می‌اندازم و هیبت‌شان را ترسناک‌تر می کنم... و یک نقطه‌ی روشن هم هست. گوشه‌ی گوشه‌ی دلم. انگار که قرار است من هم عصر بروم جایی. با کسی.

...

و هی در می‌روم ها! کارها فقط در همان حد رفع و رجوع روزانه می‌مانند. سر ساعت از موسسه می‌زنم بیرون. هیچ‌جا نمی‌روم. می‌زنم به خیابان‌های داغ و بعد هم خانه.

...

نمی‌دانم، نمی‌دانم نقطه‌ی روشن از کدام گوری نورش را می‌گیرد. نمی‌دانم چه‌طور می‌شود که هنوز می‌توانم به روزی فکر کنم، که هر چه هم دیر، روز من باشد. نمی‌دانم چه‌طور ازم برمی‌آید.

+  شنبه 1386/05/06 5:4 PM  آذین  |