با برادرجان حرف میزنیم. همین جوری از همه چیز. حرف به ابراهیم گلستان میکشد و او میگوید که گلستان را تحسین میکند. و من فکر میکنم گلستان غول است. یک غول عجیب و بزرگ که کمتر کسی توانسته طلسمش را بشکند و ورای آن نگاه نقادانهی بیرحمش، چیز دیگری ببیند. و من نمیتوانم دوستش نداشته باشم. و از او نترسم.
برادرجان میگوید که ببین... گلستان اثری از خود جا گذاشته. راهی باز کرده، کاری کرده اصلا. چه اهمیتی دارد که الان کجاست و چه جوری زندگی میکند، در کدام قصر؟ و میگوید او هم میخواهد این جور باشد. حالا اگر نه به این بزرگی، دست کم جوری که فردا بچهش بتواند بگوید پدرم کاری کرد.
من هم برادرجان را تحسین میکنم. این که تلاش میکند، به در و دیوار می کوبد توی این روزهای نومید، میخواهد که پیشرو باشد، این که این همه به "کاری کردن" ، حتی با این همه سیاهی و خستهگی، پایبند است...
برایم میگوید اگر این نشود، اگر این آخرین زور بازویش هم توی این وطن غریب جواب نگیرد، فقط میماند برایش که بگذارد و برود.
و من میگویم اوهوم... مثل خیلیهای دیگر.
...
و فکر میکنم من چی؟ چه جور دارم زندگی میکنم؟ چه راهی را باز می کنم؟ به یاد که میمانم؟
...
و دیدم به همین راضیام انگار. نیازی ندارم که به یاد کسی، به یاد تاریخ بمانم. که بشوم یکی از آن همه آدم که زیر بار تاریخ خاک شدند.
...
مثل برگ، مثل برگ با باد میروم.