دو تا بهاره دارم توی کلاس. دوازده- سیزده ساله. هر دو زرنگند، توی مدرسه هم، با هم دوستند. امروز که رسیدم سر کلاس، دیدم بدجوری دارند به هم میپرند. پرسیدم چی شده، بهاره اولی گفت بهاره دومی بهش گفته دوست پسر داری! چشمهایم بیاختیار گرد شد، همه کلاس پر شد از خنده! بچه هی میگفت به خدا ندارم...
سر کلاس چشمم به آن دو تا بادکنک صورتی و بنفش بود که نمیدانم کدام آدم باحالی بسته بودش به سیمهای برق وسط خیابان.
پ.ن: آن یکی بهاره رفت آب بخورد، وقتی برگشت گفت تیچر، نمیدونی غروب چه قشنگه! نارنجی، توی سیاهی آسمون!
اینها هم فهمیدهاند چه خلم!
پ.پ.ن: عکس بی ربط اما زیبا ازفوتو.نت!