نمیدانم که کی... چرا میپرسی کی؟
من اینجا، خیلی زور بزنم، خیلی حواسم باشد که روزمرهگی لهم نکند...
سر کلاس، دخترها را میبینم که... ولش... همین است دیگر. انتخاب هم نکرده بودم این نوع زندگی را، انتخابم میکرد شاید.
تابستان لعنتی بیچاره که تمام شود، خرکش کردن این کیف سنگین و تازگیها این کلاسور سنگین هم سادهتر میشود. رویای سفر رها میکندم، میگذارد نفس بکشم.
برای دل کندن و رها بودن، یا باید شجاع باشی، یا جیبهات سبک نباشند. خب... هیچ کدام از اینها که نیست، هست؟
اما حواس دنیا بهم هست دوست جان. قول میدهم با همین تماشای نیمرخ پرندههه که امروز همارتفاع ماشین پرواز میکرد و تند تند بال میزد، با بازی کردن با همان پره که نصفش سیاه بود و نصفش سپید، با تلفن دست گرفتنهای طولانی توی خیابان، با فالهای حافظ بیربط، با شانههای آفتاب سوختهی همان بچههه که دامن چینچینی ارغوانی پوشیده بود، با دستکشیدن به برگهای پیادهرو، با بچهمورچهها، با اساماسهای احوالپرسی، با نامنتظرهگی، با تماشای ویترینهای رنگی رنگی، این یکی تابستان را هم سر کنم.
*عکس از اینجا.