میدونی؟ نه! نمیدونی... که یه دفعه دلتنگی میاد. یه دفعه... بیخودکی. دلم میلرزه. بیخودکی. یه جور عجیبی احساس نزدیکی میکنم به چیزی که براش به دنیا اومدم، اومدیم، اما در عین حال حس میکنم که به طرز مسخرهای ازش دورم... دارم و ندارمش.
مثل وقتی یکی داره برات از اتفاقی که براش افتاده میگه، یه دفعه اشک تو چشاش حلقه بشه، و تو دست و پاتو گم کنی. اه... مردهشورش رو ببرن که اونجا جایی نیست که تو بتونی به تمامی خودت باشی. که اجازه بدی بالهات در بیان از رو شونههات، صدات بلند و بلندتر بشه، و یه جور هیجانانگیزی، امیدوار کننده حرف بزنی که خودت هم خودتو نشناسی... اجازه نمیدی به خودت، که از اون حرفایی بهش بزنی که دلت میخواد کسی به تو میگفت. همه رو، میریزی تو دلت. و انگار که حست سر زا رفته باشه، ناتمام میمونی.
تنها کاری که ازت برمیاد، اینه که شبش براش یه کتاب بیربط بخری، و هول هولکی چند تا کلمه صفحه اول کتاب بنویسی. آخرین تلاش نومیدانه، برای نگه داشتن یه لحظه نزدیکی. دمیدن به آتیشی که یه لحظه شعلهبیجونش کشیده بالا و بعدش، هیچ...