تبليغاتX
لحظه -
                  

یک وقتی، فکر می‌کردم ته ته خوشبختی‌ست که پیش کسی باشی و بی‌اضطراب، خودت باشی. فکر می‌کردم که، اگر بتوانم دیوانه باشم، بی‌خجالت، دیگر تمام است.

حالا می‌دانم که هیچ وقت تمام نیست. می‌دانم که آرامش دور است، کم است، لحظه‌ست، یک آن می دهند دستت، و آنقدر داغ است که از این دست به آن دستش می‌کنی و می‌دهی‌ش به یکی دیگر، یا رهاش می‌کنی در باد.

...

حالا، می‌دانم که آرامش می‌تواند یکی دو ساعتی خیابان‌گردی باشد، حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن باشد، و فکر نکردن و فکر کردن. به آنچه نباید و به آنچه باید. می‌تواند دست کشیدن روی تنه‌ی زبر و عجیب و عجیب درخت‌های کوچه‌پس‌کوچه‌های ولیعصر و ویلا باشد. می‌تواند خندیدن به چیزی باشد که خیلی‌ها بهش نمی‌خندند. می‌تواند چرت و پرت گفتن باشد، بلند حرف‌زدن‌های ناگهانی، نگاه کردن توی چشم‌ها و دزدیدن‌شان، و توی همان یک لحظه، دیدن، فهمیدن.

خب... راستش این نوشته دستم را گرفته و با خودش می‌برد. به جایی که جواب همه‌ی پرسش‌ها نمی‌دانم است، جایی که همه چیزش به لحظه محدود می‌شود.

...

سعی نمی‌کنم مرتبش کنم. ساده‌اش کنم. عاقل‌ش کنم.

می‌گذارم آرامشه از دست برود. با باد برود. می دانم یک جایی، یک روزی، دست‌هایم داغ می‌شوند دوباره. دوباره لوس می‌شوم و به همه چیز الکی می‌خندم. دوباره دوست می‌دارم خودم را. بی‌قید و نه اندوه‌زده، توی خیابان راه می‌روم و در مقابل نگاه متعجب آدم‌ها، شانه بالا می‌اندازم.

 

 

*عکس از اینجا.

 

+  چهارشنبه 1386/05/31 10:28 PM  آذین  |