یادم آمد که از میان همهی بیتابیهاشان، هیچ چیز مثل تداعیها، مثل جای خالی او که نیست، آزارم نداد.
یادم آمد که هر جا دلتنگی تصویری میشد، آنقدر که ملموس میشد، حس کردنی، انگار که بارها توی ترسهایت تجربهاش کرده باشی، دل من هم مثل دل آنها فشرده میشد.
دیدم که آدمها، چهقدر همدیگر را برای دل خودشان میخواهند. دیدم که دلتنگی، یعنی خودخواهی. دیدم حتی در همدردیم با این آدمهای دردمند، باز هم دنبال خودم میگردم. دیدم که آدمها، باید دلیل مشترکی پیدا کنند تا برای هم اشک بریزند. دیدم که آدمها، مهربانترینها هم، چه سنگدلند.