توی خواب میدویدم. حواشیاش، آدم مسخرهای که دنبالم میدوید و هی به حرفم میکشید به کنار، آن حس شرمندهگی و پشیمانی بعدش هم، بیخیالش، دویدنه... محشر بود.
برای منی که این همه دویدن را دوست دارم، و این همه زود خسته میشوم از بس که تمرینش نمیکنم، دویدن بیدلیل، حتی آنجا که آنقدر سربالاییاش تند بود، خیلی تند، و اینکه هر بار به جای اینکه کند شوم، تندتر میشدم، و گذشتن از آن سربالایی تند که هی راحتتر میشد، و گامهای بلند، سبک بودن، و راهی که هی زیباتر میشد...
یادم آورد که دویدن میتواند چه رهاییبخش باشد.
*دویدن بیدلیل فارست گامپ یادت هست؟