از این منظومه روزی خواهم رفت
میهمان خستهی راه شیری خواهم شد.
بیژن نجدی
* خب... مرض رفتن برگشته. تو خیابون راه میرفتم و خداخدا میکردم از روی لبهی تیزی که روش راه میرم، بیفتم ور فراموشی. فراموشی آرزوی رفتن. رفتن به نمیدونم کجا. نبودن.
و نیفتم ور به یاد آوردن، بهونه آوردن، خواستن ِ رفتن.
** البته یه راه دیگه هم هست، کلا نیفتم!