نمیدانم که تو هم میتوانی از چشمهایم این کلافهگی همیشهگی را بخوانی؟ این دستپاچهگی مزخرف همیشهگی را؟ این انگار همیشهی همیشه معذب بودن را؟
عادتم شده این روزها، یا این سالها که کسی نفهمد. یا بگذاردش به پای خجالتی بودن و نه غریبهگی مدام. و یا اگر کسی بفهمد، دست به سرش کنم، به قیمت دلخوریاش حتی.
کوهن ترانه ای دارد که خیلی دوستش دارم. و آنجایی که از کولیای که زنش را از دستش درآورده، تشکر میکند که آن غم همیشهگی چشمهای زن را از او گرفته، دلم میلرزد. میگوید فکر میکردم مشکلی نیست و شکل چشمها این طور بوده...
اینجا دوباره دارد شبیه وبلاگ قبلی میشود. آنجا از آجرهایی که روی هم گذاشتهبودم فرار کردم، اینجا هم دارم آجر روی هم میگذارم انگار. بیخیال! لابد از پس لرزههای خریدن جزوه کارشناسی ارشد است، یا حس بیهنری و گنگ بودن که هر از چند گاهی یقهام را میچسبد.