دوستانم میدانند که گاهی نصف وقت دیدارهایمان را به حرف زدن از تاکسی یا ماشینی میگذرانم که باهاش رسیدهام به محل قرار. (من معذرت میخوام!)
حالا فکر میکنم که انگار، بیشتر از چیزی که فکر میکردم این مسئله برایم مهم است. گاهی یک جملهی سادهی "در پناه خدا" یا "روز خوش" موقع پیاده شدن، روزم را میسازد. برعکسش هم البته هست.
سه روز است که به محض رسیدن سر خیابانی که گاهی تا نیمساعت هم معطل ماشینم کرده، تاکسی گیرم میآید، با از این رانندهها که به آدم میگویند دخترم و بعد هم انقدر مهربانند با همهی مسافرها که آدم هی یواشکی از تو آینه نگاه میکندشان.
بعد مثلا گاهی آهنگ خوب هم کشف میشود توی این تاکسی سواریها. از آن وقتها که دلت نمیآید پیاده شوی. مثل امروز که آقاهه ستار گذاشته بود. و نمیدانست این آهنگی که گذاشته، آهنگ چهار، پنج سالهگی من است. نمیدانست آن موقعها من نوارهای پوران و ستار و گوگوش مامان را گوش میکردم و از همهشان نقش مبهمی مانده توی ذهنم. نقشی که الان خیلی توی ذهن خود مامان هم نمانده. مثل این آهنگه که از همهش دو تا کلمهی باغ و ستاره یادم بود و امروز همهی همهش یادم آمد و مجبورم کرد که بگردم دنبالش.
اوئه… یک عالمه چیزهای دیگر هست از این تاکسیسواریها. خوب و بد. حالا دفعهی بعد که دیدمتان تعریف میکنم. :)