تبليغاتX
لحظه -

عاشق نگاه کردن به چهره‌ی آدم‌هام. از این آدم‌ها که توی خیابان راه می‌روند و انگار نیستند آنجا که پاهاشان هست. انگار یاد چیزی افتاده‌اند، خاطره‌ای، یادی، حرفی و یک‌هو لبخند می‌آید، گاهی دهان به خنده هم باز می‌شود، بی‌هوا، بعد هم به ناچار و زود و دست‌پاچه جمع و جور می‌شود.

یا این‌هایی که دست‌شان تلفن گرفته‌اند و حالت چهره‌شان دائم تغییر می‌کند. آنها که صحبت‌شان جدی‌تر است، طرف پشت تلفن‌شان لابد عزیزتر، و در نتیجه گفت‌وگوهه هم طولانی‌تر، رسما انگار اینجا، یعنی آنجا، توی خیابان نیستند. مثلا وقتی دارند از جلوی ماشینی که تو روی صندلی عقبش نشسته‌ای رد می‌شوند، لبخند می‌زنند توی نگاه تو، و تو می‌دانی که با تو نیستند.

آن بودن در حد زیر ماشین نرفتن، سکندری نخوردن، اشتباهی نرفتن، و بقیه را هیچ ندیدن، هیچ نفهمیدن‌شان را خوب می‌فهمی.

+  چهارشنبه 1386/06/28 9:50 PM  آذین  |