دو تا دیوانه از تیمارستان فرار کردند و ریل راهآهن را گرفتند تا برسند به شهر. اولی پرسید کی میرسیم به شهر؟ دومی گفت وقتی آن دو تا خط برسند به هم. هی رفتند و هی خسته شدند. بعدش، از آنجا که حتی مغز دیوانهها را هم خر نخورده، برای اولی سوال پیش آمد که پس چرا نمیرسیم؟ اتفاقا این سوال را برای دومی هم مطرح کرد. اولی ایستاد. کمی پس کلهاش، بعد هم چانهاش را خاراند. بعد برگشت و عقب را نگاه کرد: خب... شاید ازش رد شده باشیم.
...
من هم دارم پس کلهام را میخارانم: شاید رد شدهام. شاید همین الان دارم رد میشوم. هان؟
* با تشکر از ئهسرین و این لینکش.