تبليغاتX
لحظه -

دیشب از خوشحالی برای علی، بغلش کردم. خیلی وقت بود که بغلش نکرده بودم. شاید آخرین بار آن شب قبل از عروسی‌اش بود که آن جور های‌های روی شانه‌اش گریه‌کردم، آن جور غریب...

وقتی رفتند، موقع خواب با خودم فکر کردم که... کاش از دستش ندهم. این تنها کسی را که این همه به او نزدیکم و نزدیکم هست. می‌توانم ببینمش، لمسش کنم، ازش عصبانی شوم، دلم برایش تنگ شود و هر وقت خواستم ببینمش... کاش روزی نرسد که دلتنگش شوم، که دور شوم ازش. باشد، زنده و سالم و شاد باشد... خواستم که قبل از او بروم. می‌دانم که بی ا‌نصافی‌است که دعا کنی، از رفتن کسی رنج نکشی اما او درد رفتنت را بچشد. ناامیدانه دعا کردم که قبل از او بروم و او هم دردی نکشد...

بعدش، مثل خیلی‌وقتها که انگار ناگهان درمی‌یابم رفتن و دلتنگی ناگزیر، هست؛ دلم لرزید. مثل بچگی‌ها که یک گوشه کز می‌کردم و به مرگ همین سه نفری که دور و برم بودند فکر می‌کردم و گریه‌می‌کردم، ترسیدم...

 

امروز صبح فهمیدم برادر بزرگ یکی از همکارها فوت کرده. می‌دانی، حس بدی بود...

+  چهارشنبه 1385/08/24 8:15 PM  آذین  |