تبليغاتX
لحظه -

خب، حالا دیگر باید بپذیری که آدم گاهی نیاز دارد به نبودن. نیاز دارد نباشد. نیاز دارد بودن برایش بیهوده و بی‌معنی باشد. نیاز دارد که عاشق رفتن باشد. نیاز دارد که هر رفتنی، حی اگر رفتن همکار کمتر از یک‌سال آشنایش باشد، دلتنگش کند. دلتنگ که نه، تک‌افتاده، جا مانده، مانده.

آدم گاهی بعد از سحر خوابش نمی‌برد. مویایلش را روشن می‌کند. سه دقیقه و سی ثانیه تار و سنتور و کمانچه، به مدت خیلی دقیقه برایش می‌نوازند و مردی با صدای گرمش آرام می‌خواند دل جای تو شد و گرنه پرخون کنم‌ش و او  هی به ساعت نگاه می‌کند که عقربه‌ کوچکیه‌اش چلیک چلیک به پنج نزدیک می‌شود  و صدای گنجشک‌ها را می‌شنود که انگار به ساعت پنج، چه عصر باشد چه سحر، آلرژی دارند که این طور سر و صدایشان بالا می‌رود و بعد چشم‌هایش را می‌بندد و خودش را می‌بیند توی یک جاده‌‌ای با چشم انداز زرد و سبز و اول خیال می‌کند که باز سفر لازم شده، اما بعد زود یادش می‌آید که سفری که می‌خواهد، خیلی خیلی دورتر از همه‌ی جاده‌های این زمین است.

آدمه، دلش هری می‌ریزد وقتی می‌فهمد که سفر، آنجا، پشت پلک‌هاش، توی اتاق ساکتِ عقربه‌ها و گنجشک‌ها و صدای تو دماغی موبایل است٬ نه جای دیگر.

و چه‌قدر، چه‌قدر، چه‌قدر دور است.

+  یکشنبه 1386/07/01 9:14 PM  آذین  |