آدم اصولا از اوان تولد، با خودش یک سری قرار و مدار میگذارد. حواسش نیستها، ولی میگذارد.
مثلا قرار میگذارد هر شب به ستارهاش سلام کند، یا باران که گرفت، در هر نقطهای از خانه که بود، مثل اسب بدود طرف حیاط، که جان شما نمیشود اولین قطرههای باران را (هر چه هم کثیف) حس نکنی. قرار میگذارد برگ جمع کند، قرار میگذارد فال حافظ بخرد و پشت هر کدام بنویسد کی، کجا و در چه حالی آنها را خریده. حتی گاهی حال و روز فالفروش را هم تلگرافی بنویسد.
قرارهای زاغارت هم میگذارد. از این قرارها که مثلا دروغ نگوید. حتی با لبخندی که از ته دل نیست. یا این که دوست داشتنش از روی وظیفه نباشد. یا اینکه... بیخیال! زیادند خب!
...
بعد قرارها یادش میروند. یا شاید هم سختش میشود بدود تا حیاط. به از پنجره دیدن باران، حس کردن اولین قطرهها کف دستش رضایت میدهد. بعد، به بویش از توی کانال کولر، به صدایش روی سقف کاذب حیاط پشتی. آخرش هم به خبر گرفتن ازش، از موزاییکهای نمناک فردا صبح.
برای همهی این از یاد رفتنها هم بهانه دارد. "بزرگ" شده خب!
...
خیلی، خیلی بار مچ خودم را گرفتهام که هی! ببین کجایی! بعد هم یادم رفته. خیلی، خیلی بار خواستهام که دوباره قرارها از سر یادم بیایند.
آمدهاند، اما باز رفتهاند. وقتی هم خواستهام تکرارشان کنم، شدهاند نمایش، بازی.
...
حرفی نیست. وقتی از خط بگذری دیگر گذشتهای. زورچپان نمیشود نگهت داشت. به گمانم بیشتر باید مواظب باشی که الکی الکی، با همان بهانههای بیخود نگذری.
...
همین جوری میشود که آدم چند سال بعد نه قرار مدارها را فقط، که خودش را هم به جا نمیآورد خب!