می دانی این روزها دلخوشیام مثلا چی ها هست ؟
صبح که از خانه میزنم بیرون و عصر که از موسسه؛ باد هست، از چهارشنبه آسمان آبی هست، کاپشن سبزه هست که دستهایم را بکنم توی جیبهایش و تا ته ته فشارشان بدهم. کیف مشکی کولهایه هست که مثل بچهمدرسهایها هر دو تا بندش را بندازم، آفتاب تند اما شیرین هم هست.
تازه کشف کردم که کاپشنهایم همه جیب بغل دارند. گوشی را میگذارم توی همان جیب بغل جان و هندزفری توی گوشم و یک موزیک ضربدار گوش میکنم و پا تند میکنم. گاهی یواشکی پاهایم هم ضرب برمیدارند، مثلا وقتی میخواهم از روی جوبی بپرم. موسیقی ضربدار، یعنی مثلا یکی از تِرکهای برداشت پیمان یزدانیان، یا "در دیر مغان آمد یارم" اوهام. یا این آهنگه که دیوونه جان گذاشته و مثل موسیقی ساعتها پیانواش محشر است و از آنهاست که دوست دارم.
صبحها به خشکشویی سر گاندی که میرسم، راهم را کج میکنم که از توی بخارش رد شوم ( برعکس تابستان که ازش فرار میکردم)، برای بچهی ماشین بغلی شکلک درمیآورم و پشیمان میشوم، (بچهها تازگیها چرا انقدر عاقل اندر سفیه آدم را نگاه میکنند؟)، از بچهی فال فروش حافظ میخرم و بچههه همه بقیه هزار تومنیام را میدهد و بر خلاف انتظارم اصلا چانه نمیزند، تازه میایستد و بهم میگوید بشمر ببین درسته؟
صبح، نرسیده به موسسه چشمم میافتد به برگها و با خودم میگویم، واقعا اگر باد نبود، برگی نبود که انقدر قشنگ باهاش برقصد، زندگی ارزشی هم داشت؟
:)
پ.ن: عکس از اینجا.