هیچ لازم نیست اتفاق خاصی بیفتد. فقط کافی است چشمهام را ببندم. یک ساختمان نیمهکارهی خیلی بلند. با کارگرهایی که همیشه صداشان هست و تصویرشان نیست. دیوار آجریهه که یاکریمها توش لانه کردهاند. پیچک روی دیوار روبهرو. حوض و آب سبزش و ماهییه که سرخیش از دور، برای من که روی بالکن طبقه دوم- یا سوم؟- نسبت به حیاط ایستادهام، باز هم پیداست. حتی آن کلاهک مسخرهی فلزی برج بلند ایراتل، که از لابهلای ساختمانها سرش را آورده بیرون. تهسیگارها، رد سفید آب کولر، چاه روی بالکن، همان که یک وقتی دو نقطهی سبزش، دلم را برد، گل قاصد شد، و بالاخره پوسید. نیمکت اسقاطی حیاط آن وری- چرا این همه دوستش دارم؟-، علفهای هرز همان حیاطه، با آن شقایقهای ناگهانش. حتی ورودی دلگیر پارکینگش. پروانهها، تار عنکبوتی که از روی نرده خودش را کشیده تا روی دیوار، و دستم همیشه وسوسه میشود که پارهش کند و نمیکند. و البته آفتابگردانهای حیاط اینوری.
همهی اینها یعنی وسط کار، تلفن زنگ بخورد. و صدایی بشنوم از آن طرف خط. یعنی که بکنم از آنجا، یعنی که با قدمهای بلند بدوم طرف بالکن، یعنی که از بین آن همهی همهی دیوار، آسمان. یعنی اولین قطرهها که حسشان کردم. یعنی که باز هم صدای آن طرف خط. یعنی صدای آن پرندهی غریب که سه سیلابی میخواند.
* میمچه جان، اینجا را میخوانی هنوز؟ خواستم بگویم این حضور یکهویی و بینام و نشان شما، خیلی ذوقزدهم کرد. یک عالمه خوب باشی.
** برف کوهها را داشتید که؟
*** عکس از اینجا.