همين جوري كه اين جا نشستهام با يك عالمه نگراني كارهاي مانده و درسهاي نخوانده، گوش ميدهم كه اين آقاهه ميخواند ما را به رندي افسانه كردند، پيران جاهل، شيخان گمراه... مهر تو عكسي بر ما نيفكند... آيينه رويا، آه از دلت آه...
و هويجوري بيخودكي اشكها ميآيند. پيش اين آدمهاي غريبه.