تبليغاتX
لحظه -
               

بلاگرولینگ باز مرده. و این یعنی همان بیست- سی نفری می‌آیند اینجا که همیشه می‌آیند. این حس آرامش خوبی بهم می‌دهد. مسخره‌ست‌ها، اما یاد یک جور پذیرفتن می‌اندازدم، یک جور گذر کردن. شبیه وقت‌هایی که حواسم هست اینجا یک دفتر سفید یادداشت است فقط، که دلم خواسته بگذارمش جلوی چشم بقیه. مثل بچه‌گی‌ها که دفتر یادداشت‌هایم را هم‌نیمکتی‌م می‌خواند. حالا دفتره تصادفی می‌افتد دست این و آن و دوست تازه برایم پیدا می‌کند. دوستانی که گاهی خیلی نزدیکم می‌شوند، گاهی دوستی‌شان در حد همان نامه‌های پرشور و دو سه بار چت و قرارهای ملاقات همیشه "به زودی" می‌ماند، گاهی هم ادامه پیدا می‌کند، اما حواسم هست شما، تو نشود.

...

به این رسیده‌ام که اگر کسی آلوده‌ی نوشتن شود، نمی‌تواند رهاش کند. آنها که آلوده‌ی نوشتن این‌جا شده‌اند هم مستثنی نیستند. بوده‌اند آدم‌هایی که وبلاگ‌شان را می‌خواندم و با یا بی‌خداحافظی رفته‌اند و بعد از دو قرن، باز هم آمده‌اند و نوشته‌اند. و آنها که نیامده‌اند، کی می‌داند جایی دیگر، با اسم و رسمی دیگر ننوشته‌اند؟

...

می‌دانی، یک چیزی کم است. یک چیزی که باعث می‌شود یکی بنویسد، حتی در حد همین صفحه‌ی سفید، و یکی ننویسد. یک چیزی، یک جایی، کم است. احتیاج به دانستن، در این جا که دانستن از آدم دریغ می‌شود را بگذاریم کنار، از او که این‌جا فقط زنجموره می‌نویسد تا اویی که شرح دلبری‌ها و بزرگی‌ها و موفقیت‌ها و شوهر خوش‌تیپ روشنفکر و زن خوشگل بافرهنگ و بچه‌ی مامانی نابغه‌ و چه و چه‌هایش را اینجا ردیف می‌کند، از او که می‌خنداند تا او که گریه می‌کند، همه، یک مرگ‌شان هست که می‌نویسند. این را می‌فهمم. حس می‌کنم. دوست دارم این اندوهه را. این نمی‌دانم را. این سر را به دیوار کوبیدن را اصلا. این که گنگ باشی و بخواهی به یک عالم کر بفهمانی چی خواب دیده‌ای. دوست دارم این را.

...

اما مدت‌هاست که دوست داشتم این‌جا نبودم. می فهمم، حواسم هست که چه چیزی را اینجا می‌جورم، حواسم هست که چی ندارم و اینجایم. حواسم هست که این‌جا پیداش نمی‌کنم.

...

غمگینم. غمگین آن دستی که نیاز دارم، همیشه نیاز داشتم به طرفم دراز شود، آن دستی که باید شانه‌ام را هل بدهد. که من از این وبلاگ پیزوری، از این کلمه‌های ناقص، از این صدایی که هی به آینه می‌خورد و برمی‌گردد، از این سایه‌های دور و نزدیکی که به هم تنه می‌زنند، از ترس، از به تمامی نبودن، از این زندگی نصفه نیمه ببُرم.

غمگین این کلمه‌هایم که این همه تکراری‌اند.

...

چقدر زیاد نوشتم.  

 

*عکس از اینجاست.

+  یکشنبه 1386/07/22 11:20 PM  آذین  |