تبليغاتX
لحظه -

دوست‌جانم از برای "تو" نوشتن نوشته. توی عزیز و دوست‌داشتنی که انگار همیشه دورترین است، حتی وقتی کنارت ایستاده.

اصلا انگار تو ها دورترین آدم دنیایند. آخرین کسی که توی صف دانستن از حال ما می‌ماند. آخرین کسی که می‌فهمد، آخرین کسی که می‌داند. گرچه بیشتر از همه هم می‌داند.

دوست جانم یاد این پارادوکس غریبم انداخت، که "تو" ی تو، گاهی٬ بیشتر وقت ها٬ از تو دور می‌ماند. تو دور نگه می‌داری‌ش شاید، از روی مهر، رنجش یا توقع؛ یا خودش آن‌قدرها که تو درگیرش هستی، آغشته‌اش، آغشته‌ی تو نیست، شاید هم "تو" ی تو نیست اصلا.

یاد این افتادم که آدم با تو اش چقدر راه می‌آید. چقدر دیرکردن‌هاش، نبودن‌هاش، ندیدن‌هاش را توجیه می‌کند. دل‌شکسته‌‌ی تو اش می‌شود چقدر. چقدر غصه می‌خورد از نداشتنش و به روش نمی‌آورد، چقدر تنهایی بار همه چیز تو اش را به دوش می‌گیرد.

"تو"ی آدم، آدم را نمی‌خواند. هشتصد نفر آدم را می‌خوانند، اما "تو" ی آدم، آدم را نمی‌خواند. این جوری می‌شود که ته دل آدم همیشه خالی است. همیشه یک نقطه‌ی سیاه، شاید هم سفید، خالی می‌ماند. این جوری می‌شود که آدم از کنار خیلی‌ها می‌گذرد، آدم‌هایی که آدم را می‌خوانند، اما او فقط تو اش را می‌بیند. هیچ کس را نمی‌بیند.

این جوری می‌شود که آدم شاید، "تو"ی یکی دیگر، چند تای دیگر، باشد، حتی این را بفهمد، و نخواهد.

این‌جوری می‌شود که خیلی آدم‌ها، در حقیقت بی تو هستند، می‌مانند...

+  پنجشنبه 1386/07/26 0:2 AM  آذین  |