نشسته بودم نمیدانم داشتم چی کار میکردم. یکهو یادم افتاد به کلاسم. به بچهها. یادم افتاد به صبای لاغر و کوچک و خجالتی که میکشد من را آخر، با آن لبخند ترسخوردهی نصفه و نیمهاش. با آن دست نحیفی که وقت حرف زدن میگیرد جلوی دهانش، که کسی دندانهای کمی جلو آمدهاش را نبیند. و من بال بال میزنم که هی دلم میخواهد بغلش بگیرم و نمیشود. که هی یواشکی به او و هر گروهی که او در آن باشد، ارفاق میکنم. که هی دلم میخواهد بهش بگویم، قشنگی دختر! قشنگترین دختر دنیایی اصلا. آن دست لعنتی نحیف و قشنگت را نگیر جلوی صورتت. این جوری سرت را ننداز پایین. این جوری غصهام نده...