حوصله نوشتن نیست. مثل همیشه این ویزیبل هستم و یکی یکی دوستان قدیمی ویزیبل میشوند. با پریسا که خیلی وقت است ندیدهامش، شاید نزدیک پانزده ماه، حرف میزنم. با نگار که رفته سوییس، با مهسا که بالاخره دارد از مجید دل میکند و درد دارد این روزها... و چه تنها هستم این روزها. دوستان قدیمی هیچ کدام نیستند.
حوصله نوشتن نیست. دلم میخواست اینجا از چیزهایی بنویسم که بهشان فکر میکنم. از کارم، شهرم، آدمها، اوضاع مملکت صاحاب مردهام... مثل خیلی از وبلاگها که پرند از مقالات به درد بخور و جدی. اما هر کاری میکنم اینجا هم به قول یکی که به خاطر نگاه از بالا به پایینش، وبلاگ قبلی را رها کردم، میشود شبیه دفتر خاطرات دخترمدرسهایها...
حوصله نوشتن نیست. گاهی، دلم تنگ میشود که یکی بیاید کنارم بنشیند و من پیشانیام را بگذارم روی ران پایش و گریه کنم. بیدلیل.
با آدمها اینجا حرف میزنم و وقتی روبهرو میبینمشان جز سلام و نگاهی که از هم میدزدیم هیچ نیست.
دلم نمیخواهد.