باز شروع شده توی خیابان راه رفتنها و هی توی کلهام حرف زدنها ها! یعنی دوباره قرار است تا خود بهار من هی محاکمه راه بیندازم توی کلهام؟ هی حرف و حرف و فکر و دریوری بافتن؟ نچ... نمیشود که!
...
بعد تازه کلمه هم هست. یعنی هی پست وبلاگی فکر میکنم. نه که برای وبلاگ فکر کنمها! فکرم شبیه پست وبلاگی میشود. اما شبها که میرسم خانه، خستهام. میپرد فکره، میرود.
...
نشسته بودم توی دفتر برادرجان. که سلکشن دوستم رسید به بارون بارونه. ورژن اکسیوم آو چویس که برخلاف نسخهی جیغ ویغی ویگن، آرام آرام است و هیچ هیجانی ندارد. یاد شمال رفتن خردادمان افتادم. بعد از آن ترافیک احمقانهی پنج ساعته، وقتی بالاخره افتادیم توی جادهی فیروزکوه، جادهی خلوت... آفتاب عصر، یک بند حرف زدن بابا (که این یعنی سرحال است) و آرامش مامان. و من که حواسم به منظرهی جاده بود از شیشهی عقب، که چقدر خوشگل بود. آفتاب. آفتاب. آفتاب. سایهی کوهها. دشت که زیر نور یک رنگ عجیبی بود. خب این برای من یعنی اصل زندگی. بعد هم همین بارون بارونههه. بعد هم ابره که روی زمین بود و هی ما گفتیم ا... این ابره روی زمینه، روی زمینه که یهو رفتیم توش! بعد مه، مهی که هیچی هیچی نمیدیدیم. و راستش یک کم ترسیدیم.
از مه هم که درآمدیم، شب شدهبود.
بعد فکر کن اینها توی یک شنبه شب خستهی شلوغ یادم آمد. وقتی هنوز کورس سوم کارها مانده بود. و میدانستم تا خود خود نمیدانم کی، جادههه و آرامشه در کار نیست. هیچ.
...
گفتم آفتاب. یکشنبهای، که آنجوری باد بود و هوا تمیز بود و اینها، دلم میخواست سر ساعت سه بزنم بیرون. نشد. بعد که نزدیکیهای پنج راه افتادم که بروم خانه، دیگر آفتاب نبود که. یعنی بود. پشت ساختمانها بود. هر چی هم راه رفتم و پیادهرو عوض کردم، آفتاب روم نیفتاد که نیفتاد...