این ناین لایوز لحظههای زیادی داره که دوستشون دارم. اصن از این ساکتی و یواشیش خوشم میاد. این که کمحرفه (نه که خودم کم حرف نیستم، بایدیفالت از آدمای کمحرف خوشم میاد)، این که به شعورت احترام میذاره، تازه گاهی هم دست بالا میگیردش. بعد آدم مجبوره دست و پاشو جمع کنه، یه کم آدم باشه، و فکر کنه که باید بفهمه.
از نگاه خیرهی آدما بفهمه، از سکوتشون، از لبخندشون، از نگاهشون که یهو فرار میکنه به یه گوشهای، از دستشون که میره سمت گودی زیر گلوشون، و اگه گردنبندی باشه، باهاش بازی میکنه، از بغضی که قورتش میدن به سختی، از سکوت بیوقتی که به همون قورت دادنه ربط داره...
اما الان، از همهی اون نه تا سیناپس، نه تا قصه، چیا رو دوست دارم؟ هاولی رو. که برگشته بود خونه. و اون سعی بیفایدهاش برای کنترل گریه چقدر واسم آشنا بود. و وقتی رفت تو حیاط. و دوربین که مث یه آدم باشعور عقب ایستاد. روی بالکن. و اون گشت و گذار دردآورش.
دیگه... دایانا رو. از همه بیشتر. و اون درد آخر. اون جستجوهه، اون دلهرهههی آخر. که یعنی رفت؟ باز هم رفت.
روٍٍث رو هم. از اون مدل زنا بود که دوسشون داشتم. با اون موها و اون دماغ محشر! و البته اون یک دفعه دل کندن. تو اپیزود سامانتا آدم حرصش میگیره از روٍث و باباهه که دخترشونو نمیبینن که داره له میشه. اما وقتی نوبت داستان روث میشه، برای nمین بار یاد آدم میافته که یه جور دیگهس همه چی. و هیچی ِ هیچی رو نیست، معلوم نیست...
و دیگه... آخری، مگی. دوست داشتمش. آرامششو. اون قبرستون محشر رو، که آدم با دیدنش هوس مردن میکنه.
موسیقی پیانوئیکشم که حرف نداره!
این بود انشای من پس از دیدن مشقت بار یک فیلم پس از شانصد روز که از دوستجان گرفته بودمش.
* دلم واسه زنگ انشا تنگ شده٬ حتی با اون معلمای روی اعصابش.
** کی اینجا رو پینگ کرده بود؟ دستش درد نکنه، این دفه هم ما رو بپینگه! :)