تبليغاتX
لحظه -

یک جایی، وسط‌های پل هوایی کریم‌خان، نزدیکی‌های ویلا، فلز کف‌پوش باد دارد، مثل دیواری که طبله کند. درست نمی‌دانم کجاش. چون هر بار که ازش رد می‌شوم، یا آن‌قدر عجله دارم که فقط باید مواظب باشم نیفتم، یا جوری توی هپروت فکر و خیال و محاکمه‌های ذهنی به سر می‌برم که... که یهو صدای تق این کف‌پوشه می‌پراندم. ردخور هم ندارد. هر بار که رد می‌شوم غرغرش را درمی‌آورم.

اولین دفعه که صدایش درآمد، حالم خوش نبود. بعد این تقه، نه که برای اولین بار بود، ترساندم. فکر کردم اگر کف‌پوشه در می‌رفت... من با همان کیسه‌ی کتاب‌‌ها، به علاوه‌ی کیف سیاه و سنگینم، و کاغذ کادو قرمز لوله شده توی کیسه‌هه و بالاخره با موبایلی که آویزان بود از گوشم، از آن سوراخ مضحک آویزان می‌شدم. یا می‌افتادم روی آسفالت خیابان. ماشینه، بعد هم شرط می‌بندم از همان وانت‌نیسان‌های بزرگ آبی ِ به قول بابا غضنفر بود، محکم می‌زد بهم. یا پرتم می‌کرد، یا از رویم رد می‌شد.

موقعیتم آن‌قدر مضحک می‌شد که بعدش فکر کنم باید حالم بهتر باشد. البته یادم نیست شد یا نشد.

دفعه‌های بعد کلافه‌ام می‌کرد صدایش. نه خود صداهه ها، اینکه هر دفعه از روی همان نقطه‌ی کذایی رد می‌شدم. اما دفعه‌ی آخری دو تا خانم دیگر جلوتر از من بودند که با صدای تقه، پریدند هوا! کلی مایه ی انبساط خاطر شد.

خلاصه که یک کف‌پوش خال خالی قلنبه قلنبه، حواسش به روزهای زوج شلوغ و اسفناک من هست...

+  یکشنبه 1386/08/06 9:26 PM  آذین  |