تبليغاتX
لحظه -

خسته‌ام از اين همه خبر مرگ. خبرهاي صبح زود. صبح‌هاي زود پناه بردن به بالكن موسسه. و بغض. و اشك.

اين آقاهه، شاعر نوجواني‌هاي سودازده و تابناك من بود...

 

...

 

و خرقه ي تبرك من

دست‌هاي توست

پس

گاهي بيا و پشت سرم لحظه‌اي بمان

دستي به روي شانه‌ي من بگذار

تا از فراز شانه‌ي من

اين سطرهاي در هم و برهم

اين شعرهاي مبهم و  خط خورده‌ي مرا

در دفترم بخواني

تا سطرهای تار روشن شوند

تا من

قلم به دست تو بسپارم

تا تو به دست من

بنويسي...

 

+  سه شنبه 1386/08/08 9:27 AM  آذین  |