خستهام از اين همه خبر مرگ. خبرهاي صبح زود. صبحهاي زود پناه بردن به بالكن موسسه. و بغض. و اشك.
اين آقاهه، شاعر نوجوانيهاي سودازده و تابناك من بود...
...
و خرقه ي تبرك من
دستهاي توست
پس
گاهي بيا و پشت سرم لحظهاي بمان
دستي به روي شانهي من بگذار
تا از فراز شانهي من
اين سطرهاي در هم و برهم
اين شعرهاي مبهم و خط خوردهي مرا
در دفترم بخواني
تا سطرهای تار روشن شوند
تا من
قلم به دست تو بسپارم
تا تو به دست من
بنويسي...