تبليغاتX
لحظه -

خانه که رسیدم، مامان بهم گفت "شاعر دوستت مرد".

...

یک عالمه نوشته بودم. یک عالمه "قانون‌شکنی" در انظار عمومی.

از همه‌اش، همان جمله‌ی بالا ماند.

به قول خودش، حرف‌هایم از دهن افتادند انگار. تا داغ بودم نگفتم‌شان.

حالا، به جای همه‌ی حس‌های گنگ از صبح تا به حال، به جای آن همه خواستن برای گفتن، به جای آن همه اندوه برای مرگ، برای مرگی که جشن بی‌کران است و شایسته‌ی این همه غصه نیست، به جای آن همه کلمه که مثل آتشفشان سیاهی ریختند روی سپیدی کاغذ و بعد سرد شدند، به جای آن همه‌ نمی‌دانم‌، فکر می‌کنم باید سکوت کنم.

...

باز شوق یوسفم، دامن گرفت...

 

+  سه شنبه 1386/08/08 8:37 PM  آذین  |