تبليغاتX
لحظه -

کم پیش می آید تنها، این طور آرام توی خیابان راه بروم. دست‌های توی جیب (این پاییز خر بالاخره انقدر سرد شد که یک کاپشن نازک را طاقت بیاورد) و قدم زنان. سایه‌ی کُندم را زیر چراغ‌کم‌سوی کوچه، روی آسفالت می‌بینم و خودم را به جا نمی‌آورم.

...

دیروقت است برای یکشنبه‌های من، برای همه‌ی قرارهای پشت گوش مانده، برای تنها یکشنبه‌‌ی هفته، که روز تا شب، کار و درس نیست. اما دیگر دیر شده، آن‌قدر که عجله‌ای ندارم.

حواسم به قیافه‌ام نیست. می‌دانم که وقتی حواسم نیست اخم کرده‌ام. ارث مامان است لابد. پیشانی‌ام بی آنکه بخواهم چروک می‌خورد. اما تلاشی برای باز کردن چین‌ها نمی‌کنم. مضحک و بی‌نتیجه‌ست، شبیه خنده‌ی زورکی.

به روبه‌رو نگاه می‌کنم. به عادت بیشتر وقت‌هایم، به رو‌به‌روی دور، روی زمین. نور چراغی از نمی‌دانم کجا، برگ‌ها و سایه‌شان، و نور که سفید است اما زشت نیست، روی برگ‌ها و سنگفرش آب‌خورده.

یک دفعه حواسم می‌رود به من، به این سنگفرش، این نور، این‌برگ‌ها، ماشین‌هایی که پشت چراغ‌قرمزند، هیکل سیاه مرد و زنی که از دور می‌آیند... یادم می‌آید که من هستم فقط. و این فقط، شبیه یک جور اشراق کوچک، شبیه یک جور مکاشفه‌ست. بارها شاید پیش آمده اما هر بار نوست. بی‌توضیح. سخت. تلخ. آرام.

...

با خودم می‌گویم، منظره‌ی برگ‌ها و سایه‌ها و نور و سنگفرش، به یادت می‌ماند، برای همین "فقط". اما یکی توی دلم می‌گوید، چی، چی را خواسته‌ای به یاد بسپاری و به یاد سپردی؟ چی را خواسته‌ای فراموش کنی و از یاد برده‌ای، رها شدی ازش؟

...

توی تاکسی، یک دفعه می‌فهمم که گردنم را زیادی کج کرده‌ام. انگار سرم بین راه تکیه دادن به پنجره، مانده. راست‌تر می‌نشینم، و همان‌طور که گردنم دوباره به سمت پنجره مایل می‌شود، نگاه می‌کنم به اگزوز پیکان لکنته‌ای که نزدیک پنجره‌ام، از زیر سپر کج و معوج از جا درآمده‌اش، دود می‌کند. به برج آن طرف خیابان و به آسمانی که سرخ است، اما می‌دانم ابری ندارد. و فکر می‌کنم که خیلی کوچک بودم، خیلی کوچک، برای فهمیدن این‌که این راهش نیست. و با خودم حساب و کتاب می‌کنم، کدام یکی از لحظه‌هایم، از این لحظه‌های 45 دقیقه‌ای چپیده توی تاکسی، پشت چراغ‌قرمزها، و سکوت طولانی و ناهمدلانه‌ی پنج نفر آدم دیگر، کنار هم، شانه به شانه‌ی هم، جدا از هم، محزون‌تر بوده؟

 

+  یکشنبه 1386/08/13 8:38 PM  آذین  |