"...پی بردم که وسواسم برای آنکه هر چیز سر جایش باشد، هر کار به موقع انجام شود، هر لفظ سازگار با سبک در جمله بنشیند، حاصل شایستهی ذهنی منظم نبود، بلکه برعکس، شگرد پیچیدهی ابداعی خودم بود تا آشفتگی فطریام را پنهان سازم. کشف کردم که پایبندیام به انضباط را نباید فضیلت دانست، زیرا واکنشیاست در قبال اهمال کاریام؛ که سخاوت به خرج میدهم تا خستم آشکار نشود، که احتیاط به خرج میدهم چون کج خیالم، که آشتیطلبیام برای پرهیز از غلبهی غیظ و غضب سرکوفتهی درونم است، که فقط به این خاطر وقت شناسم که نمیخواهم بفهمند چقدر وقت سایرین را کم اهمیت میدانم..."
خاطرهی دلبرکان غمگین من
گابریل گارسیا مارکز
کاوه میرعباسی
انتشارات نیلوفر
(اگر هنوز جمع نشده باشد...)
* دوست داشتم قصه اش را، گرچه از فضای جادویی کارهای مارکز خبر چندانی نبود، و گرچه آخر قصه به نظرم زیادی خوشبینانه و بی حس و حال آمد، اما آن توصیفهای محشرش از لحظههای بیقراری عشق، بیدست و پاییهایش، انتظارش، که آدم را چنان درگیر میکند که دائم باید به خودش یادآوری کند اینها شرح حال عاشقانهی مردی نود سالهست،به همهی ضعفهایش میارزید.
** آنجا که دنبال آن دختر دونده دوید، آنجا که فهمید دختره را اشتباه گرفته، آنجا که دختره زد توی سینهاش و کنارش زد: " عاقبت از او جلو افتادم و از روبهرو نگاهش کردم. بیآنکه توقف کند یا معذرت بخواهد، مرا با دست پس زد. گمشدهام نبود، اما تکبرش چنان قلبم را به درد آورد که انگار خودش باشد"...