تبليغاتX
لحظه -

 

راست می‌گویی دوست جانم. دوست داشتن آدم‌ها، دوست بودن آدم‌ها، بودن‌شان اصلا، هیچ شبیه چیزی که دلمان می‌خواهد نیست.

اما من خسته‌ام، از بس که نمی‌توانم به تمامی خودم باشم. هی کم‌ام، هی مواظبم، هی نگرانم.

دلم می‌خواهد خودم باشم، وقتی خواستم مهربان، وقتی خواستم، وقتی ضربه می‌خورم، بی‌رحم. اما همه‌اش نصفه‌نیمه‌ام. فحشش را هم همه جوره می‌خورم: سرد، ناتمام، نامهربان.

می دانم، می‌دانم، می‌دانم... باید مثل طوفان باشی. خودت. کامل. ویران هم کردی، کردی. بقیه می‌توانند نشانه‌های آمدنت را ببینند و جایی پناهی بگیرند، یا اگر دوست دارند همراهت بیایند. مثل نسیم که باشی، هی مکث کنی، روی گونه‌ها، لای موها که بپیچی، می‌گیرندت، نفست می‌بُرد، کم‌جان می‌شوی. عادی... آخرش هم فراموش.

می‌دانم، اما نمی‌توانم.

 

*  سلام باران ِ خر!

+  سه شنبه 1386/08/29 8:42 PM  آذین  |