تبليغاتX
لحظه -
                                     دکمه..

این دکمه‌ها، قرمزه که شکل گوسفند است و آبیه که این روزها دوباره مد شده، دکمه‌های ژاکت‌های چهار - پنج سالگی‌‌ام هستند. این قرمزه من را یاد آن کوچه طولانی راه مهدکودک می‌اندازد، با جوب باریک وسطش، با بچه‌های بزرگتری که جلوی خانه‌شان بازی می‌کردند. و دختربچه چهار پنج‌ساله‌ای که صبح‌های سرمازده‌ی خواب‌آلود مامانش دستش را می‌گیرد و بعدازظهرها دستش را می‌گذارد توی دست بابایش و از کوچه‌های آفتاب و سایه می‌گذرد. این دکمه‌ها را توی شیشه مربایی که مامان پرش کرده از دکمه‌های قدیمی پیدا کردم.

دلم برای آن لحظه تنگ نمی‌شود. برای آن بلوز آبی که سنجاق سینه‌ای به شکل انگور داشت هم، همان که هر وقت می‌پوشیدمش اعتماد به نفس پیدا می‌کردم، به گمان اینکه از بین همه بچه‌های مهد، خوشتیپ‌ترم.

فقط داشتم به این فکر می‌کردم که انگار هیچ وقت به لحظه‌ها نمی‌رسم. نه اینکه همیشه وقتی گذشتند درکشان کنم؛ نه… گاهی، مثل جمعه‌ایی که وقتی نیامده انقدر منتظرش هستم و وقتی می‌آید، مثل امروز انقدر تلخ و پراضطراب است، گاهی مثل همین جمعه، لحظات را قبل از سر رسیدنشان، بیشتر دوست دارم.

 

پ.ن: آلفردو مرده. آخر سینما پارادیزو نمی‌دانستم باید دوستش داشته باشم یا نه. او که النا را از سالواتوره گرفته‌بود، او که باعث شد سالواتوره فیلمساز بزرگی باشد. عطای یک پنجره خیلی بهتر، انگار دقیقا از همین حس من نوشته.

 

+  جمعه 1385/09/03 6:28 PM  آذین  |