تبليغاتX
لحظه -

توی داستان "کوه‌های سفید"ِ جان کریستوفر، سه‌پایه‌ها موجوداتی فضایی بودند که آمده بودند روی زمین، و بعد از تصرفش، کاری کرده‌بودند که همان تعداد کم آدمی که باقی مانده، چیزی از گذشته‌ی متمدن نوع انسان یادشان نماند.

آدم‌ها را، به یک سنی که می‌رسیدند، می‌بردند و یک کلاهک سه شاخه توی سرشان کار می‌گذاشتند. چیزی شبیه قلاده. هم ردیابی می‌شدند، هم رام.

بعضی آدم‌ها اما، کلاهک‌ها روی سرشان خوب جا نمی‌افتاد. می‌شدند آواره، یا دیوانه. زندگی عادی نداشتند. رام نبودند. آرام نبودند.

...

 صحنه‌ی آخر "مالنا" را زیاد دوست دارم. فکر می‌کنم تا حالا خیلی دفعه برای خیلیها هم تعریفش کرده باشم از بس که دوست دارمش. توی آن لانگ‌شات محشر، وقتی مونیکا بلوچی، با قامت شکسته و جاافتاده‌ی زنی که به زحمت ردی از افسون‌گری‌ تحمل‌ناپذیرش مانده، با دو تا کیسه‌ی خرید سنگینش دور می‌شود و پسره‌ی عاشق، روی دوچرخه‌اش رکاب می‌زند و رکاب می‌زند و گاهی رو برمی‌گرداند و سر ِخمیده و هیکل از دست رفته‌ی الهه‌ی نوجوانی‌اش را می‌بیند، ما، صدایش، و در پس‌زمینه آن موسیقی لعنتی موریکونه را، می‌شنویم که می‌گوید، در زندگی‌اش به زن‌های زیادی گفته که هرگز فراموش‌شان نمی‌کند و فراموش‌شان کرده، اما تنها زنی که فراموش‌ش نکرده هرگز، همان مالناست، که هرگز به او نگفته که فراموشش نمی‌کند.

...

 گمان می‌کنم عشق هم مثل آن کلاهک می‌ماند. دفعه‌ی اول اگر جا نیفتد، درست جا نیفتد، چیزی از دست رفته. بار دیگری هم اگر باشد، زخمی همیشه التیام نیافته، همیشه، هست.

کلاهک که نباشد، دیگر رام و آرام زندگی نیستی. دربه‌دری، آواره‌ای، گرچه حتی همه، همه‌ی همه، آرام و رام ببینندت.

 

*دوستی اینجا را پینگ کرده این چند روز. ازش ممنونم.

 

+  یکشنبه 1386/09/04 9:42 PM  آذین  |