تبليغاتX
لحظه -

انگار که یک‌دفعه برگردی به پشت سرت نگاه کنی، و یکی را ببینی که مثل آن شوالیه‌ی ترحم‌برانگیز قصه‌ها، در خیالش با همه‌ی زشتی‌های دنیا می‌جنگد. و تو که از او گذشته‌ای، بیرون آمده‌ای، ببینی‌ش که انگار دارد با خودش حرف می‌زند، در خودش می‌پیچد، بی‌دلیل می‌خندد، بی‌دلیل می‌گرید... و ببینی چقدر شبیه توست.

 یا مثل بچه‌ای که چهار تا اسباب‌بازی تکراری جلویش گذاشته‌اند، هیچ وقت خسته نمی‌شود از بازی. بزرگترها نگاهش می‌کنند، لبخند می‌زنند، که چه خوب، که دلش خوش است.

 دارم از خودم می‌ترسم. گفته‌بودم این‌را نه؟

گفته‌بودم.

...

همین امشب باید یاد این نوشته‌ی صد قرن پیش بیفتم، بروم پیدایش کنم، و ببینم صد قرن پیش، همین آذر دو سال پیش است.

چقدر دور است. چقدر دور.

و باز انگار هیچ روزی نگذشته ازش.

...

موج می‌زند و بالا می‌آورد همه چیز را.

و چه‌قدر عجیب، که هر بار خودت را، با همه‌ی کوچکی‌ها و پستی‌ها، با همان نقطه‌های تاریک، بازمی‌شناسی.

 

+  سه شنبه 1386/09/06 11:40 PM  آذین  |