چی بنویسم؟ حرفی نیست.
خواستم یک عالمه بنویسم که چه این سرود دلم را به درد میآورد، خواستم از گذشتن سی سال و چهل سال و هزار سال بنویسم، از آرزویی که مرده، مرده؟ و گلوهایی که این ترانهها و سرودها خراششان داده.
خواستم از دختران فدایی سبزپوشی بنویسم که میآیند جلوی چشمم، با چشم و ابروی مشکی، کرکهای کنار گوش و پشت لبها، و قلبشان که یک جور دیگری، متفاوت از تپیدن قلب این روزهای من میتپیده.
از ضربههای پرشور انگشتها روی پیانو، از امید محزون و سربلند و مغروری که توی این کلمات همیشه تازه هست.
خواستم بنویسم و دیدم فایدهای ندارد.
باید فقط شنیدش.
...
کوها لالهزارن
لالهها بيدارن
تو کوها دارن گل گل گل آفتابو میکارن
تو کوها دارن گل گل گل آفتابو ميکارن
توی کوهستون دلش بيداره
تفنگ و گل گندم داره مياره
توی سينهاش
جان جان جان
يه جنگل ستاره داره
جان جان