براي خودم چايي ميريزم. اين، اين وقت روز، سر كار، وقتي غول كارهاي نكرده و روزهاي پيشرو همچنان در حال انجام وظيفهي بادكردن و گندهتر شدن ميباشد، يعني كه بايد دل خوشي داشته باشم، يا آرام باشم.
...
آرام نيستم. اتفاقها، هي به طور مداوم خودشان ميافتند و من دنبالشان ميدوم كه خرابيهاي به بار آمده را رفع و رجوع كنم. مثل اين شهرداريچيها كه همهاش دارند سوراخ سنبههاي آسفالت خيابانها را رفوگري ميكنند.
...
فكر ميكردم ياد گرفتهام كه ديگر اين همه از اوضاع جوي بلندبلند ذوق نكنم. اما نميشود. نميشود ننويسم كه ديروز دم غروب كه از خانه آمدم بيرون، لازم شد بابا چند بار صدايم كند كه چرا سوار نميشي، كه چشم بردارم از كوچهي نيمه تاريك كه تاريكياش بيشتر از ابر بود، تا غروب ِ نزديك. از برگها كه مثل شهداي پرپر، ريخته بودند پاي چنارهاي كوچه، از كوچهي ستاره، ستارهاي، از اين همه ابر.
و بعدش، اگر بغض آن همه نزديك نبود، شايد باز هم لب باز ميكردم و براي بابا كه هيچ اهل اين ديوانهبازيهاي من نيست، ميگفتم كه آن شكل غريب ابرها توي افق، اين نور چراغ ماشينها كه پخش ميشود روي آسفالت خيس، اين خط نارنجي روشن، آن ته تههاي آسمان، چهقدر عجيب اند٬ چه خواستني و چه ترسناك.
...
نگفتم برايش، نبود گوشي كه بخواهم برايش بگويم، شايد هم حوصلهاش نبود، شايد هم ناي گفتن و جواب درست و حسابي نگرفتن و به قول شماليها "دماغ شدن"، كه اين رنگ لعنتي آسمان، اين بارانها و اين برگها كه امسال ميريزند و دلم را ريش ميكنند، اين ماشينها كه توي مه، از كنار هم ميگذرند و آدمهاي با چتر و بيچتر كه در چشمانداز قطره قطرهاي شيشهي ماشين دور ميشوند، بد جوري يادم ميآورند كه من و دلهرهها و آرزوهاي نصفه و نيمه و گمشدهام، چه كوچكيم، زير اين آسمان لعنتي ِ اين رنگي...