تبليغاتX
لحظه -

بچه که بودم، قرارم با خودم این بود که روی برگ‌ها راه نروم. نخندی‌ها، تا همین چند سال پیش، اگر از روی یکی رد می‌شدم، برمی‌گشتم و نگاهش می‌کردم، به عذرخواهی. گاهی عذرخواهی‌هه حتی زمزمه می‌شد، اگر کسی دور و اطراف نبود که به سلامت عقلم شک کند.

حالا؟ حالا هم راستش، سعی می‌کنم رد نشوم، بیشتر به عادت شاید. اما اگر ناگزیر رد شوم، دیگر برنمی‌گردم به عذرخواهی، فقط لبخندی می‌آید و زودی می‌رود. لبخند به قرار حالا بی‌قرار شده. به چیزهایی که بود و نیست.

لبخند می‌شود اسمش را گذاشت؟

نمی‌دانم.

+  چهارشنبه 1386/09/21 7:38 PM  آذین  |