خب، بعله، جانترس هستم، از آنها که شصتاد تا دستمال باید دستشان بگیرند تا یک قابلمه ناقابل را جابهجا کنند، اما راستش اگر همین الان بگویند باید بمیری، خیلی هول نمیشوم.
برای همین تعجب میکنم از خودم که وقتی تاکسیه بد میراند، دستم را فشار میدهم به صندلی جلویی. تعجب میکنم که امروز وقتی توی خیابان ماشینه به قول مامان مثل گاو میراند و جدی جدی نزدیک بود زیرم بگیرد برود پی کارش، ترسیدم حسابی و عین اسب دویدم. تعجب میکنم که از ارتفاع میترسم. از آب عمیق هم.
هر بار این دو دستی چسبیدنم متعجبم میکند. باور کن که هر بار...
*عکس از اینجاست.