تبليغاتX
لحظه -

 

امروز صبح حالم خوب نبود، گیتا غزاله را بیدار کرد و برد مدرسه. در خواب و بیدار صدای غزاله را می‌شنیدم، مثل پرنده‌ها بود در صبح بهار. صدای سبز، روییده و ترد و نازک، بازیگوش، بی‌خیال. سال 1342، یک روز، اول‌های اردیبهشت صبح با صدای مامان از خواب بیدار شدم. داشت می‌گفت جان، جان!

به گنجشک‌ها می‌گفت، خودش از جیک جیک آنها بیدار شده‌بود...

 

سوگ مادر

ساهرخ مسکوب

به کوشش حسن کامشاد

نشر نی

 

*دیوانه‌گی‌ست که کابوس‌ همیشه‌گی‌ات، از دست دادن باشد و با پشتکار فروان بگردی دنبال کتابی که همه‌ی همه‌اش از از دست دادن بگوید، آن هم چه گفتنی.

درد را بدجور لخت و بی‌پرده نشانت می‌دهد. با کلماتی شسته و رفته و زیبا. کلمات مسکوب خوبند، خوش‌آهنگ، در جای خود نشسته. همین بالا را دوباره بخوان... صدای ترد، صدای روییده...

** شاهرخ مسکوب را خیلی نمی‌شناختم. سوای فعالیت‌های سیاسی‌اش، می‌دانستم که شاهنامه پژوه بزرگی بوده. توی کتاب ادبیات نمی‌دانم چندم دبیرستان هم متنی ازش خواندیم، درباره‌ی رویارویی رستم و اسفندیار. دوست داشتم آن متن را هم زیاد.

+  یکشنبه 1386/10/02 11:54 PM  آذین  |