تبليغاتX
لحظه -

قضیه‌ی فال این خانومه، یادم انداخت که در دوران ماقبل تاریخ تحصیل (جدی جدی انگار یک قرن گذشته، از بس که بیگانه بودم با آن سال‌ها)، زنگ تفریح‌ها و قبل از کلاس‌ها و گاهی هم بعد از کلاس‌ها، جای من پای تخته بود. شعر می‌نوشتم. نقش‌های من درآوردی‌ام را می‌کشیدم (یک چیزی شبیه پیچک) دقیقا مثل این آدم‌های منگ عاشق‌پیشه‌ی آبکی. یادم هست هنوز سال آخر دبیرستان و  شعر سهراب که گیر داده بودم بهش که «هنوز در سفرم، در آب‌های جهان قایقی است، و من مسافر قایق، هزارها سال است...» یا « تا با غم عشق تو مرا کار افتاد» ِ ناظری که چقدر با یکی دو تا از بچه‌ها همدردی و احساس نزدیکی‌مان گل کرد یک‌هو.

یا دانشگاه که شعر می‌نوشتم و باز هم آن نقش‌ها و همکلاسی‌های عزیزتر از جان که اصولا پرت بودند یا شاید هم من پرت بودم که آنجا مانده بودم. چه‌می‌دانم...

یادم افتاد به این که هنوز هم دلم همان تخته‌هه را می‌خواهد. شبیه همان تخته‌‌ی نشر چشمه. این‌که یکی توی آن کتاب‌فروشی دلش می‌کشد و هر روز شعری روی آن تخته‌ی سفید کوچک پشت ویترینش می‌نویسد، این‌که آدم‌ها از کنارش می‌گذرند و آنها که اهلش هستند، از ظن خودشان یارش می‌شوند، نخ خودشان را ازش می‌گیرند و می‌روند، این‌که تخته‌هه می‌تواند بهانه‌ی یک روز کسی باشد، حس و اتفاق آن روزش... هوم... حسادت برانگیز است خب.

...

این وبلاگه، دست و پا زدنم برای نوشتن، این حس گنگی مزمن، و صدایی که توی گلویم مانده، همه‌اش می‌شود چیزی شبیه همین تخته‌هه.

...

همه چیز، همه چیزمان خیلی ساده‌ست انگار. شکل دایره. دایره‌ی ساده‌ی ترحم‌برانگیز  ِ مضحک، بزرگ، شریف، و بیچاره.

 

+  سه شنبه 1386/10/04 11:30 PM  آذین  |