سر شبی، توی کوچهی طولانی ِ بدجور سرد، داشتم میلرزیدم و سعی میکردم برسم خانه که یکهو چشمم افتاد به ماه. گرد و شیریرنگ و نزدیک و کک و مکی. انگار توی همهی آن آسمان تیرهی کبود ِ سرد ِ نه چندان دوستانه، فقط این ماهه گرم بود.
قشنگ بود. پشت شاخههای زمستانی، با هر قدم من یک پله پایینتر میآمد از جایی که بود، نزدیکتر میشد به زمین.
چشم برداشتن ازش سخت بود. یک جورهایی معنی جزر و مد را فهمیدم با دیدنش.