دیدار با بعضیها انرژی مضاعف میخواهد. یعنی که از دو سه روز قبلش باید انرژی جمع کنی، که وسط مسطهای دیدار، یکهو نترکی، لبخنده بماند روی لبت، ماجراهای خندهدار دم دستت بمانند و هر چند دقیقه یک بار تو هم تعریف کنی چیزی، تکهها و متلکها را از زیر گوش و بالای کله و زیر پاها رد کنی، اگر یکی هم به قلبت خورد نمیری، زنده بمانی، تو هم مهمات، متلک، آماده بگذاری دم دستت، حتی اگر دوست نداری، حتی اگر اهلش نیستی.
آن وقت این بعضیها که میروند پی کارشان، بشمری ببینی چند تا جان برایت مانده، گیماور شدهای یا نه. باید بخوابی شاید بعدش، بخوابی که دوباره جان بگیری، زنده شوی.
...
دخترک دو سال از من کوچکتر است. امسال ازدواج کرده و زیر حجم غلیظی از رنگ و آرایش، درست نقطه مقابل من ساده پوش معمولا بیرنگ است. نهایت جهان بینیاش، خانهای است که با پسر مهربانی نصیبش شده، مهمانی بازی و کار و قسط و ماشینظرفشویی و اینها. اشکالی ندارد البته که، مبارکش هم باشد.
اما عجیب نیست؟ ازدواج کرده. "خرش از پل گذشته". با این همه هر وقت من را میبیند، متلک بارم میکند. متلکی از روی حسن نیت البته. رسما از فضولی درباره زندگی شخصی من در مرز ترکیدگی است. و امکان ندارد همهی راههای کلامش به الفاظ دلانگیز "شوئر"، "مادر شوئر"، "پدر شوئر"، "خوارشوئر" و... ختم نشوند. البته گاهی هم از مامان دستور پخت غذایی را میپرسد.
جواب دادن به متلک هایش، سوالهای از حد گذشتهاش، برایم سخت نیست. اما نمیدانم چرا این همه مستهلک میشوم بعد از هر بار دیدن به اجبارش. خسته میشوم از اینکه اوی بیست و سه ساله این همه زود پیر شده، دم دستی شده. خسته میشوم وقتی میبینم این حجم رنگ و روغن روی پوستش، انگار روی روحش را هم گرفته.
...
طرف خودش نزدیک سیسالهگی ازدواج کرده. ازدواجی خاص آنهم. ادعای روشنفکری هم دارد. اما در هر جمع دوستانهای، شوخیاش با دخترهای اطرافش، از اطراف "راههای پیدا کردن شوئر"، "رمز موفقیت فلانی"، "تو اگه آدم بودی تا حالا شوئر میکردی" و... فراتر نمیروند. و من بار روانی سنگین شوخیهایش را روی دختر مورد اصابت قرار گرفته میبینم. گرچه مثل همیشه همه چیز به شوخی میگذرد.
...
بیفایده است انتظارم، میدانم. اما هر بار بیشتر تعجب میکنم که چرا این جوریاند؟ میدانم... میدانم که آدمها دنبال تکرار سرنوشت خودند، دنبال تایید خودشان درآینه دیگری. دنبال مقایسه و کشیدن آهی از سر آسودگی که هوم... خب، من از او بهترم هنوز.
اینها را می دانم، و باز هر بار خسته میشوم از این جنگیدن خاموش با آنهایی که دوست داشتم کنارم بودند.
شانه به شانهام.