کی گفته که من در "اکنون" زندگی نمیکنم؟
وقتی به "آینده" فکر میکنم، آنقدر میترسم که بیبرو برگرد اشکه در میآید. و وقتی یادم به "گذشته" میافتد، اوضاع تعریفیتر از آینده نیست.
آن وقت، من حرف میزنم، میخندم، راه میروم، خیال میبافم، کار میکنم، دل میبندم، دل برمیدارم...
و اینها، وقتی گذشته و آینده این همه دردآورند، چه راهی جز زندگی در "اکنون" میتواند داشته باشد؟